Translate

سعید، آن توسن یال‌افشان ــ حمید اسدیان(کاظم مصطفوی)

 


 ...چرا نشد او را ببینم؟ چه می‌شد که ساعتی با او می‌بودم و گپی می‌زدیم؟ شقایقی که داغش همیشه به‌دل مانده‌است. بیرون از زندان كه نشد؛ در زندان (زمان شاه) هم، او به‌بندی رفت و من به‌بندی ویا برعكس، من در‌بندی بودم و او، دربند دیگری و نشد كه از نزدیك آشنا شویم. حتماً كم سعادتی من بوده‌است. اما به‌هرحال، دوستش داشتم و دورادور رعایت حرمتش را، برای خودم افتخار دانسته‌ام. سعید شجاع بود و متعهد؛ نترس، و پرشور؛ شوریده، و شورآفرین. اما قبل ازهرچیز، غیرتش آدمی را تكان می‌دهد. شاعری كه آدم وقتی به‌‌شعر یا زندگی و حتی مرگش نگاه می‌كند، قد می‌كشد. آدم را بزرگ می‌كند. شعر هم با او حرمت می‌یابد. با او آدم شعر را بیشتر دوست دارد. هر وقت به‌عكسش، به‌خصوص عكس تیرباران شده‌اش، نگاه می‌كنم، حرمت شعر برایم دو صد چندان می‌شود. از هركلمه و واژه‌ای شرمنده می‌شوم.

دلیل ارادت من به ‌سعید هم، بسیار روشن‌است. صداقت او دركردار ورفتار است. من بیش از آن‌كه به‌شعر او و یا كارهایش، در زمینة تئاتر توجه داشته باشم، به ارزشی فكر می‌كنم كه او خلق كرد. شخصیت والای امثال سعید، آن‌چنان تثبیت شده، كه كسی نمی‌تواند با آمال و اندیشه‌ها و عملكرد سیاسی و صداقتش دربیفتند. ناگزیر جز بهانه‌گیری چیزی باقی نمی‌ماند. تنها در مورد او هم نیست. در مورد «گلسرخی» هم همین‌طور است. در مورد ساعدی هم همین‌طور است. نمی‌دانم به‌نظراتی كه همین امسال در مورد ساعدی دادند توجه كرده‌اید یا نه؟ بالأخره شخصیت ساعدی طوری است، كه حتی رژیم آخوندی هم مجبور می‌شود، تن به‌برگزاری «هفتادمین سالگرد تولد»ش بدهد.

 همین رژیمی كه شاهد بودیم، چه حرفها علیه او زد، و چه كارها كه برای لكه‌دار كردنش انجام نداد! اما وقتی كه این قبیل ترفندها بی‌ثمر می‌شود، مجبورند طور دیگری عمل كنند؛ و این است كه از ساعدی، چهرة یك نویسندة «ناامید و تلف شده در غربت» ارائه می‌دهند، كه استعداد عظیم خود را، در مسیر سیاست برباد داده است.

درحالی‌که هویت اصلی ساعدی، در عملكرد اجتماعی و سیاسی او بارز است. چهرة متمایز ساعدی در دفاعش از مبارزه مسلحانه و در یاوری و همسنگری با مجاهدان و مبارزان راه آزادی، مشخص می‌شد. كما این‌كه هویت سعید سلطانپور هم، در شمایل فدایی‌خلق بودنش، خودش را نشان می‌دهد.

 حال شما امثال سعید و خسرو، و در همین طیف امثال ساعدی و شاملو و فروغ، را از ادبیات معاصرمان بگیرید، چه چیزی جز كافه‌نشینی، و از جیب این و آن خرج كردن، برایمان باقی می‌ماند؟ و روشنفكرانمان، به‌قول فروغ، آیا چیزی جز «جنازه‌های ملول و ساكت متفكر و خوش برخورد و خوش خوراك» خواهند بود؟

به سعید بازگردیم. در زمانة او(در دو دیكتاتوری شاه و شیخ) حرف‌زدن، و اعتراض كردن جوهری می‌خواست كه هركسی نداشت. به‌این اعتبار سعید، فرزند زمانة خودش بود: «سنت‌شكن و راهگشا». معلمی كه به‌بسیاری هم‌چون من، كه در آن‌روزها، جوانانی از گردراه‌رسیده بودیم، آموخت كه شعر و ادبیات و هنر، سلاح است. سلاحی كه آگاهی شلیك می‌كند و بسته به‌شرایط گاه، وجه این آگاهی سیاسی‌ست و گاه فرهنگی. رنگ و شكلش هم، بسته به‌زمانه دارد، و خود هنرمند، كه چه تشخیص می‌دهد، و چه صلاح می‌داند. اما به‌هرحال، حفره‌ای نیست برای در رفتن از «اعتراض»ی كه وظیفة هرروشنفكر است. اعتراضی كه اگر نشود، ننگ سازش، مثل خوره‌ای جانكاه، آدمی را مسخ می‌كند. همان‌طور كه یاران نیمه‌راه، به‌همین مصیبت گرفتار آمدند. نگاه كنید به‌آنها! به‌تصویر تیرباران شده سعید هم نگاهی بیندازید! شعر واقعی را در كدام می‌بینید؟ شعر را در كجا جستجو می‌كنید؟

او برخلاف «همرهان سست عناصر» از هر بار زندان رفتن و شكنجه شدن، سرمایه‌ای نیندوخت برای خودش؛ صمیمی بود و اعتقاد داشت كه باید به‌عنوان یك عصب بیدار و حساس، واكنش نشان دهد. باید به‌اختناق و سركوب و شلاق و داغ و درفش «نه» بگوید. مهمتر این كه نباید خود را از پیشتازان میهنش (كه او آن را در سازمان چریكهای فدایی خلق یافت) جدا كند.

چندی پیش در نشریه مجاهد شمارة۴۹۸  تیر ماه۷۹، خاطرة یك رزمندة ارتش‌آزادیبخش دربارة او را پیدا كردم. خواندم و گفتم نقلش كنم تا بی‌غیرتها، نه از ما، شاید كه از او خجالت بكشند و دست قاتلانش را، این‌چنین نبوسند. نوشته بود:

ـ «اول تیرماه سال۶۰ ، پس از تظاهرات (۳۰خرداد) به‌دنبال كسب خبر، به‌‌همه‌ جای تهران، سر زدم. انبوهی از مردم جلو پزشك قانونی جمع شده بودند. خانواده‌هایی كه دو روز بود از عزیزانشان خبر نداشتند، وامانده از همه‌جا، سری به‌آن‌جا می‌زدند، تا اثری از گمشدة خود پیدا كنند. پیرمردی كه متصدی صدا زدن اسامی شهیدان بود، نام شهید یا متوفی را می‌خواند تا بستگانشان برای تحویل‌گیری اجساد مراجعه كنند. دراین میان، ناگهان تابوتی بالا آمد كه به‌جای یك جسد، چهار جسد را روی هم ریخته بودند. پیرمرد نام دو ‌نفر آنها را صدا زد: سعید سلطانپور! و

باورم نمی‌شد، اما حقیقت داشت. نام او چندین ‌بار تكرار شد، اما كسی برای تحویل‌گیری جسد نیامد. جمعیت به‌هم نگاه می‌كردند و، با نگاه به‌‌هم می‌گفتند: «لعنت برخمینی جلاد»! من و یك نفر دیگر رفتیم جلو. عكسش را هنگام كاندیداتوری اولین ‌دورة مجلس، پس از انقلاب دیده‌بودم. از موها و فرم صورتش، او را شناختم. بر سینه‌اش اسمش را نوشته بودند. تابوت را برداشتیم، اما هنگام پایین‌آوردن، به‌علت سنگینی، از دست پیرمرد رها شد و پیكر شهیدان بیرون افتاد. روی بدن سعید، اثر هفت گلوله بود. پشتش هم در اثر شكنجه سیاه شده بود.

ارسال یک نظر

0 نظرات

Pagination Scripts Facebook SDK Overlay and Back To Top