این روزها دربارة نظم زیاد گفتگو میشود. از آنرو
که نظم چیز خوبی است و ما زیاد بدان نیاز داریم. درحقیقت افراد نسل ما هیچگاه نظم
را نشناختهاند و از آن رؤیایی در سر دارند که ا گر در عین حال با این اطمینان همراه
نباشد که نظم باید با حقیقت توأم گردد، آنان را به بیاحتیاطیهای بسیاری سوق
خواهد داد. این معنی آنان را نسبت به همین پارهنظمهایی که بدینسان پیشنهاد میشود،
بدگمان و حساس میکند.
زیرا نظم چیزی است مبهم و تاریک. درحقیقت چندین
نوع نظم داریم. نظمی هست که همچنان در ورشو حکمرواست؛ نظمی هست که بینظمی را میپوشاند.
و نیز نظمی هست که گوته از آن بسیار سخن میگوید، در مقابل عدالت. و باز نظمی
متعالی داریم که در دلها و در وجدانها جای دارد و نامش عشق است، و نظمی خونین كه
در آن بشر به انکار خود برمیخیزد و قدرتش در نفرت و کینه است. ما میخواهیم در میان
اینها نظم کارآمد را تشخیص دهیم.
مسلماً نظمی که امروزه از آن سخن میگویند، نظمی
اجتماعی است. اما آیا نظم اجتماعی در آرامی کوچهها و خیابانهاست؟ این مسلم نیست.
زیرا ما همه در این تابستان جانگسل، این احساس را داشتیم که نظم با نخستین ضربههای
شورش آغاز میشود.[۱] انقلابها زير صورت آشفتة خود اصول نظمی ر ابا
خود دارند. این نظم حکمروا خواهد شد اگر انقلاب کامل باشد. اما ا گر انقلاب نارس
باشد یا در راه متوقف شود، بینظمی یکنواختی سالیان دراز مستقر خواهد شد.
آیا نظم در وحدت حکومت است؟ مسلماً از آن نمیتوان
گذشت. اما رایش سوم نیز این وحدت را تحقق بخشید، اما نمیتوان گفت که برای آلمان،
نظمی حقیقی به همراه آورد.
شاید ملاحظة رفتار فردی ما را در این راه کمک
کند. چه و قت میتوان گفت که فلان شخص به زندگی خود نظمی داده است؟ هنگامی که خود
را با زندگی هماهنگ کرده و رفتارش با آنچه حقیقت مینامد مطابقت داشته باشد. آن
انقلابیای که در بینظمیِ عواطف، در راه اندیشة خود جان میدهد، درواقع انسانی
نظمیافته است، زيرا همة رفتارهای خود را با اصلی که بهنظرش مسلم میرسد، وفق
داده است. ولی هرگز نمیتوان آن فرد ممتازی راکه همهعمر در شبانهروز سه وعده غذا
میخورد و ثروتش را با ارزشهای مسلم به دست آورده، ولی هنگامی که به خانه بازمیگردد،
در كوچه هياهوست اهل نظم ناميد. چنين كسی تنها اهل ترس و اقتصاد است. و ا گر نظم
فرانسوی باید نظم احتیاط و بیباری دلها باشد، ما حق داریم كه در آن بدترين نظمها
را ببينيم، زيرا بر اثر بیاعتنايی و بیجانبداری، هرگونه بیعدالتی را مجاز خواهد
دانست.
از همة این مطالب میتوان نتیجه گرفت که نظم،
بدون تعادل و بدون موافقت مردمان، نظم نیست. اما نظم اجتماعی تعادل میان کسانی است
که حکومت میکنند و کسانی که بر آنان حکومت میکنند. این موافقت باید بهنام اصلی
برین صورت گیرد. این اصل، به عقيدة ما عدالت است. نظم بدون عدالت، محال است و نظم
آرمانی ملتها در خوشبختی آنهاست.
هیچکس به اندازة ما نمیتواند طالب این نظم برین
باشد. نظمی که در آن ملتی با خود و با سرنوشت خود در حال صلح بهسر برد، و هر یک از
افرادش مالک سهم خویش از کار خود و فراغت خود باشد. نظمی که در آن کارگر میتواند
بیمرارت و بیغبطه کار کند، هنرمند میتواند بیآنکه بر اثر بدبختی دیگران شکنجه
شود، به آفرینندگی بپردازد. و سرانجام هر کس میتواند در آرامش دل، دربارة وضع خود
بیندیشد.
ما هیچگونه تمایلی به جهان خشونت و جنجال که
در آن بهترین انسانها در جنگی نومیدانه از پای درمیآیند، نداریم. ولی چون دعوا آغاز
شده است باید آن را به پایان رساند. ما معتقدیم نظمی وجود دارد که ما خواهانش نیستیم،
زیرا بر ترک رسالت آدمی صحه میگذارد و خود، پایان امید بشری است. از اینروست که
هرچند عمیقاً تصمیم داریم که به بنای نظمی عادلانه کمک کنیم، به همان اندازه بر آنیم
که جملة معروف مردی را که بهغلط به بزرگی مشهور شده، برای همیشه رد کنیم و فاش بگوییم
که بینظمیِ جاودانه را بر بیعدالتی ترجيح میدهیم.
۱۹۴۴
[۱] اشاره
به نجات پاریس از اشغال نازیهاست.
از کتاب: تعهد اهل قلم، ص ۲۱۳ تا ۲۱۵




0 نظرات