(گزیدهیی از مقاله: بوی هجرت میآید، باید امشب
بروم)
فكرهاي سهراب از دهليزهاي وحشت و زهرخندهاي
زمانه، يادداشتها و نشانهها برداشتهاند.
در شعر سهراب، عناصر طبيعت در شعر جريان دارند.
اشياء و رنگها آميخته با حواس پنجگانه آدمي و حسآميزند. نگرش اسطورهاي و
عرفاني لطيفي شاعر را به شناخت اجزاي حيات ميبرد. اين نگرش به همهچيز معنا و
رسالت ميبخشد.
گاه در شعر سهراب شاهد «بيوزني» هستيم. بيوزني
براي خالي شدن از «خود» تا شناختن «هستي».
تصويرهاي شعر سهراب، نقاشي و موسيقياند. از اين
رو شعر او هم خواندنيست، هم ديدني، هم شنيدني:
«قبلهام
يك گل سرخ / كعبهام زير اقاقيهاست / حجرالاسود من روشني باغچه است...
ويژگي ديگر شعر سهراب، «فضاسازي» است. فضاسازي
در شعر همان قدرت توصيف است در رمـان. گويي ـ به قول تولستوي دربارهی الزامات
رمـان ـ از همهچيز يادداشتبرداري شده است. فضاسازي در شعر سهراب، دست خواننده را
ميگيرد تا نقاب از چهرهی همهی ديدنيها، شنيدنيها، معناها و رازها بردارد. در
فضاسازي از هستهی يك دانه تا شاخساري خميده بر زمين، با هر تصويري، يقيني از زمين
ميرويد: «از شب ريشه / سرچشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم. / بي پروا بودم:
دريچهام را به سنگ گشودم. / مغاك جنبش را زيستم. / هميشه خوشهچيني از راهم گذشت
/ و كنار من / خوشهی راز از دستش لرزيد. / هميشه من ماندم و همهمهی آفتاب.../
صبح ميشكافد، لبخند ميشكفد، زمين بيدار ميشود. / صبح از سفال آسمان ميتراود /
و شاخهی شبانهی انديشهی من بر پرتگاه زمان خم ميشود».(آواي گياه)
برخي بر سهراب خرده ميگرفتند و او را به «سياستزدايي
در شعر» متهم ميكردند و نتيجهی آن را «بي دردي» او ميدانستند. البته سهراب اهل
«بازار سياست رايج» نبود و به حوالي و حريم آن هم آگاهانه پا نگذاشت. او از وارثان
انديشههاي متعالي تاريخ ادبيات مرز پرگهر ما بود. از اين رو، اين بازار را خوب
خوب ديده و نقد كرد: «من قطاري ديدم / كه سياست ميبرد / و چه خالي ميرفت!» (صداي
پاي آب)
سهراب با وارثان دايرهی قدرت، اهليت و مؤانستي
نداشت؛ اما آنچه داشت، دغدغهی اجتماعي و فرهنگي بود. اگر صفحات «هشت كتاب» او، اين
دغدغهها را در استعارهها، تشبيهات، فراواقعيتبينيها، عرفان شرقي و كشف و
شهودهاي شاعرانه تصوير ميكند و موسيقي ميبخشد؛ اگر در قلم او، جهان و آدمي از
زبان غنايي عاطفه و تخيل به سخن ميآيند، اما با دوستانش، افقهاي آرزو و دغدغههاي
سياسي و اجتماعياش را همگانيتر بيان ميكند: «من تشنهی يك انقلاب بزرگ، انقلابي
كه به همهی اين بدبختيها خاتمه داده و يكباره اساس ظلم و بيداد را واژگون سازد،
هستم؛ ولي خدا ميداند اين آرزوي من، چه روزي لباس عمل خواهد پوشيد.»(از نامههاي
سهراب)
جهانبيني شعر سهراب، اثبات زندگي، نقد انسان و
آگاهي به تاريخ است.
در شعر سهراب، همهی موجودات و اشياء و كائنات،
ذيشعورند و شخصيت مييابند
سهراب از نقاشيِ شعر به شخصيت شعر رسيد. او
رفتار خود را در اين شخصيت يافت و تا پايان به او عشق ورزيد، در او و با او زندگي
كرد. در شعر سهراب همة جلوههاي طبيعت به انسان وصل ميشوند و رسالت رها شدن
دارند. در شعر سهراب احساس پنهان و آشكار همة انسانها نهفته و هويدا است و شخصيت
دارند.
زبان و لحن دوستي سهراب با «دوست» بشارت «هواي
صاف سخاوت» را ميدهد و «مهرباني را به سمت ما ميكوچاند». دوست در منظر نگاه و
نياز و احساس سهراب، يك رسول و اسطورهی جاويد است. دوست او «با تمام افقهاي باز
نسبت داشت / لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد. / به شكل خلوت خود بود / و او به
شيوة باران پر از طراوت تكرار بود. / و بارها ديديم / كه با چقدر سبد / براي چيدن
يك خوشة بشارت رفت»(از شعر دوست).
دریافت متن کامل مقاله:
https://bit.ly/2xJzOVa
دریافت متن کامل مقاله:
https://bit.ly/2xJzOVa




0 نظرات