گفتی که
«انگور است.» گفتم: «نمیبینم.»
گفتی که
«باور کن! یك خوشه میچینم.
این باغ
تاریخ است، وین تاكها هر سال
انگور میآرند
چندان و چندینم ...»
دستت تکان
میخورد؛ انگار میچیدی ...
گفتم:
«ندارد راه شوخی در آیینم.»
گفتی: «به هم نه چشم، وانگه دهان بگشا
تا بخشمت
كامی زین ترد شیرینم.»
من آنچنان
کردم، گفتم که «وه! شور است!»
بیزاریِ قی
بود زان طعم خونینم.
افکندمش بیرون:
برکنده چشمی بود!
گویی به سر
بارید آوار سنگینم.
در دیده
آفاقم، چون آسیا، میگشت:
باران خون
میریخت از ماه و پروینم...
میگفتی: «انگور
است ...» فریاد من میگفت:
«بر تاکها،
جز چشم، چیزی نمیبینم!»
بهمن ۱۳۶۱
از کتاب:
هزارویک شعر فارسی، ص ۲۶۰
بهکوشش:
محمدعلی سپانلو




0 نظرات